یه احساس مبهم...
احساس تلخ بودن...
احساس تلخ زیستن...
احساس تلخ نفس کشیدن...
امروز حال عجیبی داشتم....
تموم راه رو پیاده اومدم...تو یک صبح زمستون با خودم درگیر بودم...
پر از بغض...پر از تنهایی ...پر از احساس... پر از حرف بودم...
برای اولین بار دلم برای خودم سوخته بود...
با خودم حرف میزدم...با خدام درد دل میکردم...
احساس کردم حتی اونم دیگه به درد دلام گوش نمیده...خدای من باهام قهر کرده و
این بزرگترین دلیل برای اون همه احساس تلخ...
امروز هزار بار به خودم لعنت فرستادم...هزار بار خودم را نفرین کردم و هزاران
بار از خودم متنفر شدم...
دلم آرامش میخواست...
چهارشنبه سوری بدی نبود...سیگارت مثل نقل میریختن زیر قدم هام!اونا هم چشم دیدن منو نداشتن!رزناز/.